گاهی دانستن چنان شما را در معذورات قرار می دهد که آشفتگی دست از افکارت بر نمی دارد . با خودم فکر می کنم شاید ندانستن ، ندیدن و یا حتی نیاندیشیدن بهتر باشد . وقتی می دانی ، میبینی و درک می کنی مسئولیتت چند برابر می شود ؛ آن زمان است که شبها خواب به چشمت نمی آید و روزها به جانِ دنیا می افتی !
چند وقتِ پیش فیلمی از راهپیمایی هایِ روزهایِ بعد از انتخابات را برایِ دوستی که ادعا میکرد در تمامشان شرکت کرده و اکنون سر از اینجا در آورده ، گذاشتم . شاید بیشتر از 30 ثانیه را که دید فریاد زد " قطعش کن ! قطعش کن ! " . با ترس این کار رو کردم . پرسیدم : چیزی دیدی ؟ گفت نه ، دیگر نمی خواهم این روزها رو ببینم ! این روزها از دور خبرهایی ازش دارم . در دنیایِ پر زرق و برق اینجا به شدت گم شده . شاید آن شخص این روزها خیلی خوشحال تر از من باشد . شاید اوست که دارد کارِ درست را انجام می دهم . نمی دانم ، شاید من هم باید خودم به غرق در این دنیا کنم . سخت است فراموشی . نمی دانم " او " چقدر حالش خوب است ، ولی من این روزها داغونم .
بعد از انفجارِ زاغه ی مهمات ، رزمایشِ پدافنهایِ هوایی را کم داشتیم که خوب امروز خبرش را خواندم . موشکهایِ بالستیک قاره پیما ( من از این اسمها سر در نمیارم ! ) هم امروز مورد آزمایش قرار گرفت . حالا قدرتِ قاره پیمایی شان را هم به رخِ کشورهایِ دیگر می کشند . از آنجایی که ایران نیم قرن از دنیا عقب تر حرکت می کند ، قدرت نمایی هایش هم از کلِ دنیا نیم قرن فاصله دارد .
نمی دانم اگر جنگ شود چه کسی هست که در سنگرِ این دولت بجنگد . اصلا دیگر کسی جراتِ جنگ را دارد . آنهایی که سی و اندی سال پیش رفتند و جنگیدند همانهایی بودند که قدرتِ انقلاب کردن را نیز داشتند . چند درصد از جوانهایی که می شناسیم دیگر حتی به تفنگ دست گرفتن فکر کرده اند ؟ آن هم برایِ دولتی که هیچ مزیتی برایِ زندگیشان نداشته جز حسرت و تولیدِ نسلی بی هویت و دم دمی . من خود از همین نسل هستم . نسلی که همه چیز برایش ناگهان گُم شد . نسلی که چیزهایی را با پوست و استخوانش لمس کرده که شاید آنهایی که روزی جنگ رفتند حتی بهشان فکر هم نمی کردند . ما نسلِ قوی نیستیم . این را با شهامتِ تمام می گویم و از گفتنش هیچ ترسی ندارم .
نسخه پیچیدن برایِ وضعِ آشفته ی ایران کارِ بسیار دشواریست . هیچ کس دیگر هیچکس را قبول ندارد . انسجام در هیچ جایِ اعتراضاتِ ما جایی ندارد . همیشه فکر می کردم وجودِ یک دشمنِ مشترک ایجادِ اتحاد می کند ، ولی این تئوری هم انگار دیگر کارآمد نیست .
من حتی دیگر رغبت نمی کنم حالِ دوستِ اصلاح طلبم را بپرسم ، دوستِ راستی ام که لطفها به هم داشتیم این روزها سراغم را نمی گیرد . آن دوستِ چپی که داشتم این روزها دیگر با هیچ کس حرف نمی زند . من آشفته ام و انگار فقط هذیان می گویم . دوستِ سلطنت طلبم هم از شاهزاده اش نا امید شده . هیچکس تحملِ دیگری را ندارد . اتحاد را خود دفن کرده ایم ، جامعه تکلیفش مشخص است .