صفحات

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

پوسیده



انگار همین دیروز بود ... بعد از مناظره ها مردم شهر را پر میکردند . دلشان پر از امید بود . فکر می کردند روزهای آخر سختی هایشان فرا رسیده . فکر میکردند دیگر زندگی روی زیبایش را نمایان خواهد کرد . فکر میکردند همه ی چیز به سبزی همان دستبندهایشان خواهد شد ... مناظرات که تمام میشد انگار مردم قدمی بسیار قوی تر به سوی خواسته هایشان برداشته باشند با انرژیِ تمام شهر را شلوغ میکردند ... باور تنها کلمه ایست که می توانم برای آن روزها در نظر بگیرم . باور از رهایی از هر آنچه آزارشان میداد . باورِ شروعی تازه . بعد از آن فاجعه بود که مردم بیشتر از همیشه در خودشان فرو رفتند . انگار که تمام باورشان را خرج کرده بودند ؛ دیگر هیچ در چنته نداشتند . ابتدا افسرده شدند , بعد نا امید و در آخر فراموش . بعد از 4 سال انگار که مردمِ من 40 سال پیر شده باشند , بدون هیچ امیدی به فردا , با تماشای مناظراتی که انگار خودِ مجری آن هم میداند مضحک و خسته کننده است و در تمام مدت لبخندی وقیحانه بر لب دارد , مهر تاییدی بر ناامیدی خود میزنند . مردمی که حتی دیگر آرزوی یک روز خوب را هم ندارند . انگار خود را پایانِ راه احساس کنند .
اینکه در انتهای راه چه کسی به مصلحت امامشان انتخاب شود , یا در خوشبینانه ترین حالتش , مردم به چه کسی رای میدهند دیگر آنچنان اهمیتی ندارد . آنچه بیش از همه خودنمایی می کند ظهور مردمی است که دیگر بر کمدی بودن هر آنچه اطرافشان در حال وقوع است ایمان آورده اند . مردمی که دیگر هیچ امیدی به بهتر شدن هر آنچه که آزارشان میدهد ندارند .
چه بحث بر سر یک معدن باشد , یا یک جاذبه ی توریستی , یا هر آنچه که کاندیدها درباره اش نظراتی هجو گونه دادند ؛ یا اینکه چند بار بسم الله الرحمن رحیم گفتند , یا در آخر تازه یادشان بیفتد چاق سلامتی با مردم کنند , فرق آنچنانی به حال ما نمی کند . برنده شدن در چنین انتخاباتی هم چنان افتخار برانگیز نخواهد بود , حتی برای مدعیون ! میان عده ای لون پن منتخب شدن ؛ در نظامی که این روزها تنها مایه ی خشم بین المللی و مضحکه ی مردم عادی ست ؛ افتخار آمیز که نیست , مایه ی سرشکستگی نیز هست !! پایه و اساس از بنیان چنان بی پایه و متزلزل شده که دیگر هیچ ارزشی برای هر آنچه از آن نظام بجوشد نمی توان قائل شد . مردم هم که دیگر هیچ هیجانی برای تغییر آنچه که در حال رخ دادن است ندارند .
کاش تمام اتفاقات نشانه ای از پوسیدگی نظام از درون باشد . نظامی بی رنگ و رو , با عقب افتادگی چند دهه اش از دنیا , که حتی از بنر بی رنگ و رو و کاملا از روی بی سلیقگی انتخاب شده ی بک گراند مناظراتش میتوان با پوست و گوشت درکش کرد .

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

آفتاب در پیش است



آفتاب در پیش است
و غروب بر لب بام
باورم نیست که زخمی دارم
خون سبزی بر سر
و هنوز
ذره  امیدی در دل
آمدم تا نفسی تازه کنم
تا نمیرم که بگویم هستم
تا بمانم که بگیرم حقم
ما همه هستیم ولی در بندیم
زیر چکمه , زیر یوغِ بیداد
در اسارت , توی دستان کثیفِ قدرت
در لجنزار سیاهِ مذهب
زیر وزنِ فقه و فتوای دروغ
یورش راهزنانِ کوچک که به یغما بردند
روزگارانِ بزرگِ ما را
و به خون غلتاندند
شأن انسانی انسانها را
اما
آفتاب در پیش است
من هنوز بیدارم
ما همه بیداریم , آگاهیم
و همه می بوییم
سمت آزادی را
ما همه می دانیم
که ندا در خاک است
بانگِ آزادی ما در بند است
پسر عصر بلوغ در شیشه
مادرِ زال زمان در زاری
حجم انبوه شکست در مسلخ
رازِ پیدایش روح
رمزِ افسونگری و رمالی
با همه این احوال
آفتاب در پیش است
و غروب بر لب بام
دیوها خواهند مُرد
و شفق خواهد زد
بانگ ویرانی استبداد را

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

صلاحیت یا عدم صلاحیت , مسئله این است !



همین دیشب بود , خبر رد صلاحیت رفسنجانی را شنیدم . حتی قبل از شنیدنش نجوایی از درونِ من زمزمه میشد  که صلاحیتش تایید نخواهد شد . مشایی از همان ابتدا برای من معلوم الحال بود که تاییدش نخواهند کرد , چوبش را چند وقتی میشود خورده اند و این دولت با روحیه ی ضعیفی که دارد ( علی رقم آن چیزی که همه تصور می کنند ) جایی برای ریسکی دوباره و دوباره ندارد , حتی اگر تاوانش شروع بگم بگم های احمدی نژاد باشد ویا  رو شدن چند اختلاص کوچک و بزرگ دیگر و یا  کشف اسمهایی چون بابک زنجانی ! دولت در سالهای اخیر پله های وقاحت را چنان با سرعت پیموده که دیگر ترس از هیچ بگم بگم و کشف و ثبت نامی ندارد.
امروز زهرا مصطفوی ( دختر خمینی ) طی نامه ای به خامنه ای خواستار دخالت رهبری در تایید صلاحیت رفسنجانی شده که بیم این میرود که صلاحیت بگیرد و مردم همیشه در صحنه نیز باز به دام دولت بیافتند و از حرصشان بروند رای بدهند و واقعا رکورد بزنند در آمار رای گیری ها !!
هر 8 نفر تایید صلاحیت شده ها نیز عاشقان سینه چاکی ندارند و از آنجایی که اصل و نسبشان نیز اندکی مشخص است همگی متصلند به رهبری ؛ بنابراین همان داخل قومی رای ها را تقسیم می کنند و مردم هم چه رای بدهند و چه ندهند فرقی ایجاد نمیشود ( مثل قبل ) ! مردم هم حضورشان که همیشه بی فایده بود , اینبار دیگر می توانند از یک روز گرم تابستانی , در خنکای کولر و اندکی هندوانه روزشان را فردا کنند و آب از آب هم تکان نخورد . نه دیگر کسی کشته میشود ؛ نه کسی زندان میرود ... همه خوشحال و راضی به خانه هایشان برمیگردند و مردم هم به خواب سنگین تری فرو خواهند رفت و هر روز مانند رباطهای برنامه ریزی شده کار می کنند , میخورند و میخوابند تا زنده بمانند و ننگی را که خودشان در حال بال و پر دادنش هستند لاپوشانی کنند !!!!!!
چه رفسنجانی میبود ( یا باشد ) چه نبود ( یا نباشد ) فرقی به حال این ملت نمی کند . آنهایی که فکر می کردند او بیاید همه چیز را عوض می کند یا سنشان خیلی کم است و دوران رفسنجانی و خاتمی را به یاد ندارند , یا دچار فراموشی که این روزها همه گیر هم شده , شده اند و همه چیز را به دست فراموشی سپرده اند . آنهایی که دلشان را به امسال خاتمی و رفسنجانی گرم می کنند , بیشترین ضربه را به آینده ی آن کشور زدند . اصلاح زمانی امکان پذیر است که بدنه دچار مشکل نباشد . متاسفانه بدنه ی دولت فاسد و مستعمل است و اصلاحات تنها لباسی زیبا به تن آن .


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

دل خون *



از زمانی که به یاد دارم خارج ازخانه همیشه مجبور بودیم بین بد و بدتر یکی را انتخاب  کنیم . همیشه عادت کرده بودیم هرآنچه که حقمان بود ازما گرفته شود ؛ زمانی که قسمت کوچکی ازش را صاحب میشدیم انگار که دنیا را بهمان داده باشند عروج میکردیم به آسمان . ذوق میکردیم از سر کردن مقنعه ی صورتی , بجای سرمه ای ( هر چند که خیلی مضحک تر میشدیم ) . بجای مدرسه ی دولتی اگر غیر انتفاعی میرفتیم بیشتر لذت میبردیم ؛ چون آنجا همیشه برای تفریح در همان ساعتهای کوتاه زنگ تفریح انتخاب هایی  برای سرگرم شدن داشتیم . بعدها که بزرگتر شدیم پوشیدن مانتوهای کوتاه و رنگی شد خوش خوشانمان و کلی با آنها عشق بازی کردیم . از این نمونه های احمقانه و کوچک انقدر هست که از بازگو کردنشان فقط شرمساری اش باقی می ماند و بس .
بعدها رسید بین انتخاب , بین یک امامه ای و غیر امامه ای فکر کردیم آن بی عمامه را انتخاب کنیم شاید وضعمان بهتر شود . 4 سال تجربه اش کردیم و حکم رهبری خورد به ماندنش و ما شدیم آدمهایی که دیگر اینار حتی حق انتخاب بین بد و بدتر را نیز نداشتیم ( هر چند در ابتدا فکر کردیم بازی به همان منوال پیش خواهد رفت ) . از آن به بعد بود که ورق اندکی چرخید . عده ای به فکر افتادند که اصلا چرا همیشه مجبور بودیم بین بد و بدتر یکی را بر گزینیم ( و هیچ کس فکر نکرد که چرا هیچوقت گزینه ی خوب و بهتر وارد انتخابهای زندگی اجتماعی مان نشد ) . اندک زمانی طول نکشید , آنهایی که یادشان آمده بود آنچنان مورد اتهام و شکنجه و مرگ قرار گرفتند که دسترنجش شد عده ای خسته از مبارزه , عده ی متواری و رشد عده ای سودجو برای جا زدن خودشان به عنوان بد ( هر چند که زمانی جزء بدتر به حساب می آمدند ! ) .
یک ماه دیگر تا انتخابات ( ! ) ایران وقت باقی ست . بدتر های بد نما و بدترها کاندید شده اند . این بار امامه داری که زمانی بدتر به حساب آمده بود تا آن بی امامه که بی هیچ تجربه ای فقط بد نظر می آمد تبدیل به بد شده و این روزها همه به فکر آن هستند تا او را رو نجات دهنده بنامند و حمایت ها رو به سویش سرازیر کرده اند . اینکه چقدر موفق باشند , اینکه صندوق ها از همین الان هم پر از رایِ مردم هست یا نه و یا حتی اینکه چقدر آمدنش موثر است برای من این روزها هیچ اهمیتی ندارد . من ترجیح میدهم به فکر مردمی باشم که بعد از سالها تلاش آن دولت چه دست آموزهای شایسته ای شده اند . فکرهایی که تمام و کمال خود را اسیر میبیند و هیچ راه گریزی را حتی در فکرش نمی گنجاند . من به مردمی فکر می کنم که انقدر در مشقت قرار گرفته اند که حتی دیگر نمی توانند به یاد آورند که انسان بودن چیزی جز خوردن , خوابیدن و روابط جنسی است ! مردمی که هیچ چیز جز ماندن برایشان ارزش ندارد . مردمی که هر چه میخواهد را در صحرای فراموشی دفن کرده و تنها تلاش برای نفس کشیدن دارد .
دلم سخت گرفته از مردمی که در ابتدا بود , کوچک شد , فراموش کرد و روزی هم فراموش خواهد شد . 

* اسم یک فیلم هم هست 

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

ما در این بازی همه بازیگریم


مدت طولانی شده که ننوشتم . دست روزگار و تنبلی و این حرفها هم نبوده . یک نوع یاس , دلزدگی , یا نمی دونم هر چی ؛ بوده . دلزدگی از تمام روزهایی که نوشتم و نوشتم و نوشتم , ولی هیچی تغییر نکرد . حتی نزدیکترین دوستان هم ... . 
ما آدمهای عجیبی شدیم . یک مشت آدم که هر روز و هر شب سنگ چیزهایی رو به سینه میزنیم که حتی نمی دونیم معنی اش چیه . ما تو دنیای مجازی همه قهرمانیم , ما همه آدمهای مهربونی هستیم که تا می تونیم پای پست های همدیگه قربون صدقه ی هم میریم و عشقم و جونم به هم می بندیم . ما یاد گرفتیم به بدبختی های مردم لایک بزنیم . ما فقط بلدیم مجازی خوب باشیم . ما هیچی بلد نیستیم . هزاران عکس توی فولدر کامپیوترهامون سیو کردیم تا به هر مناسبتی آواتارمون رو عوض کنیم . اصلا گاهی گرافیست و فتوشاپ کار میشیم تا خودمون رو به روزتر نشون بدیم . ما خیلی آدمهای متظاهری هستیم . ما تو دنیای واقعی از تمام چیزهایی که توی دنیای مجازی لایکشون می کنیم متنفریم . از کنار هم رد می شیم و هیچی نمی فهمیم . ما فقط بلدیم تحسین کنیم , اون هم فقط مجازی . هیچ کدوممون هیچی نیستیم . اگر من همون آدمی بودم که پایین عکس دوستم براش غش و ضعف میکردم , مگه میشد اون افسرده بشه و من نفهمم ؟ اگر من همون آدمی بودم که عکس مادر میبینم توی دنیای مجازی کلی جونم و قربونم می کنم , مادرم هرشب تنها به تلویزیون خیره نمی شد و حداقل تو روز 1 ساعت باهاش مستقیم هم کلام میشدم . من اگر همون آدمی باشم که پای پست های مملکته داریم غرغر می کردم و از بد روزگار حرف میزدم , کشورم به این روز می افتاد ؟ اگر من همون آدمیم که شرکت دارم و فوق لیسانس می خونم و خیلی فعالم , این همه علاف تو اینترنت پیدا میشد ؟!  ما آدمهای عجیبی هستیم . ما هیچی نیستیم , جز یک مشت آدم که فکر کردیم دنیا رو داریم میسازیم . ما یک مشت مصرف کننده ی بی خاصیتیم که هیچی از این دنیا و بیرون از این صفحه نمی فهمیم . ما آدمهایی هستیم که حتی دیگه اونقدر بی حیا شدیم که هر روز به فرزندانمون تجاوز بشه و ما فقط لایک کنیم
اگر هیچی خوب نیست , اگر دولت روی سرمون خرابه , اگر شهر هواش آلوده ست , اگر از جیبمون می دزدن , اگر , اگر , اگر .... ما خودمون مقصریم . ما خودمونیم که سرمون رو کردیم توی دنیایی که آخرش هیچی نیست . تهش هیچی نیست
اصلا اینکه کی بودیم به من چه ؟ اینکه کوروش اولین کتیبه ی حقوق بشرو داده بیرون چی به من میرسه ؟ اگر سر در سازمان ملل شعر سعدی رو نوشتن چه افتخاریه ؟! منی که هیچی جز خودم و منافع خودم برام مهم نیست , حقوق بشر کوروش به چه کارم میاد ؟! منی که نمی دونم همسایه ام حالش خوبه یا بد , مادرم چی کم داره چی نیاز , بنی آدم و این حرفها چه می فهمم ؟
ما همه تبدیل شدیم به یک مشت بازیگر . آدمهای حرفهای بی خودی , پا منقلی !! ما فقط بازیگرهای بهتری شدیم , اون هم از همون بازیگرهای فیلم های آبدوغ خیاری فیلم فارسی , که فقط به فکر لوتی گری بودن و آخرش می زدن کافه رو هم بهم می ریحتن
اصلا داستان من و تو چیه ؟! این فیلم نامه ی غلط رو از کی گرفتیم که الان اینطور تو نقش مجازی خودمون غرق شدیم . به کجای این دنیا رسیدیم ؟ دوستهای من , اینو بدونین اگر فیسبوک و هزار کوفت زهرمار مجازی دیگه نبود , من تاریخ تولدتون رو هم یادم نمی موند ! اصلا عاطفه به چه کار میاد !؟!
ما گم شدیم , این صحرا پایانی نداره ...